اين نامه نه نتيجه احساسات لحظهاي و آني بلکه چکيده تجارب فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي يک مدير اجرايي است که تاکنون در مراسم نصب و پردهبرداري دهها تنديس در دهها ميدان از شهرهاي مختلف اين کشور حضور داشته و همچنان از خود ميپرسد «چرا هيچ ميداني به نام سردار اسعد نيست»؟
چندي پيش نامه يک جوان بختياري که همين سؤال را از دکتر محسن رضايي (سمبل مقاومت هشت ساله ملت ايران در دفاع مقدس) پرسيده بود، در وب سايت شخصي دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام منتشر شد.
بر خود لازم ميدانم از آقاي دکتر محسن رضايي تشکر ميکنم که شجاعت به خرج دادند و طعن بدخواهان را به جان خريدند ولي حرف حق و مطالبه عدهاي از مردم اين کشور را به گوش ديگران رساندند.
من هم به نوبه خود به پرسش اين جوان فکر کردم. چرا هيچ ميداني به نام سردار اسعد نيست. و حالا که نيست، چه ضرورتي دارد که ما بگوييم و بخواهيم؟ جمع بندي خود را به عنوان يک بختياري که سالها در ردههاي مختلف مديريت اجرايي اين کشور کار کرده است، بيان ميکنم:
سردار اسعد بختياري معروفترين شخصيت سياسي لرها در دو قرن اخير است که در خانواده مذهبي حسينقلي خان ايلخاني بختياري به دنيا آمد. پدرش از شدت علاقه و اصراري که به برپاداشتن نماز شب داشت به «قائم الليل» شهرت دارد و افتخار تأمين هزينههاي هفت ساله کارگاه بازسازي حرم امام علي (ع) در نجف در عصر ناصرالدين شاه قاجار را دارد.
سردار اسعد فرزند چنين پدري است و از اين رو علي قلي نام گرفت و تا آخر عمرش اجازه نداد در حضورش به او «خان» بگويند چرا که «علي قلي» را بزرگترين عنوان و لقب ميدانست و بزرگي را در غلامي علي(ع) يافته بود. تنها لقبي که اجازه ميداد به او خطاب کنند، «حاجي» بود؛ آن هم بعد از تشرفش به مکه مکرمه.
بنابراين در حضورش به او «حاجي علي قلي» و در غيابش «حاجي علي قلي خان امير تومان سردار اسعد دوم بختياري» ميگفتند. در به کار بستن عنوان حاجي هم احتياط ميکرد و هرگز کلمه حاجي را در امضاي خود به کار نميبرد و حريم اين کلمه را پاسداري ميکرد و در امضاي اسناد و اوراق و نيز در مهري که ساخته بود، به همان «علي قلي» کفايت ميکرد.
به رغم اقامت چند سالهاش در اروپا (که به خاطر مطالعه تمدن جديد و نيز مداواي چشمش بود) اصالت فرهنگي و مذهبي و قومي خود را حفظ کرد. هرگز کسي (حتي از مخالفانش که متأسفانه کم هم نيستند) ادعا نکرده که سردار لب به خوردنيها يا نوشيدنيهاي نامشروع زده باشد يا در مجالس آنچناني حاضر شده باشد و يا پا از دايره وفاداري به تک همسر شرعي خود به در برده باشد. هزاران ادعاي ناروا و توهين به او روا داشتهاند ولي چنين برچسبي نتوانسته و نميتوانند بر او بزنند.
وقتي که به دعوت علما و مجتهدين ايران از جمله آقانورالله اصفهاني رهبري جنبش مشروطه خواهان بختياري را برعهده گرفت، به وطن بازگشت و پس از آزادسازي اصفهان با عده زيادي از سواران بختياري عازم تهران شد. در تهران نيز در ميان حمايتهاي پر شور مردم و علما استبداد صغير را سرکوب کرد، لياخوف روسي رئيس بريگاد قزاق را وادار به تسليم نمود، پارلمان را بازگشايي کرد و محمدعلي شاه را به محمدعلي ميرزا تبديل کرد و از کشور اخراج نمود. با اين همه علي قلي، «علي قلي» ماند.
مجلس شوراي اسلامي (که در قانون اساسي مشروطه به همين نحو درج شده بود ولي بعداً به ملي معروف شد) به موجب يک مصوبه رسمي، عضويت دائمي مجلس را به وي اعطا نمود. همچنين مقرر شد که پيکر او پس از فوت يا شهادت، در صحن مجلس و در کنارتريبون دفن شود تا نمايندگان مردم ايران هر بار که از آزادي نطق در مجلس بهره ميگيرند، بياد بياورند که اين آزادي را و نعمت مجلس شوراي اسلامي را به رهبري سردار به دست آوردهاند. مجلس همچنين تصويب کرد که حمل سلاح توسط سردار اسعد در هر نقطه از کشور حتي در صحن پارلمان آزاد است چرا که پارلمان به مدد اسلحه او آزادي دوباره يافته است.
همه اينها طي يک مصوبه رسمي از تأييد نمايندگان مجلس شوراي اسلامي گذشت و در قالب يک لوح يادبود به سردار اسعد بختياري اهداء شد.
و جالبتر از آن، پاسخ «حاجي علي قلي» بود که گفت: از لطف نمايندگان ملت متشکرم ولي از آنجا که ميدانم لطف ايشان فتح بابي خواهد شد که صحن مجلس به گورستان تبديل شود، اين را نميپذيرم و توصيه ميکنم به شخص ديگري نيز چنين اجازهاي داده نشود. و گفت مرا در کنار پدر شهيدم در تخت پولاد اصفهان دفن کنيد.
امروز هم اگر«حاجي علي قلي» زنده بود، قطعاً در جواب آن جوان بختياري که به دکتر محسن رضايي نامه نوشته بود، ميگفت من نيازي به ميدانهاي شهرهاي نه چندان آباد و خيابانهاي نه بسيار شاد شما ندارم. من فرصت بي نظير خاکسپاري در کنار تريبون مجلس شوراي اسلامي در قلب پايتخت را نپذيرفتم، حال چه نيازي به ميدانهاي شهرهاي بي رونق و غم انگيز و حسرت زاي شما دارم؟ پاسخ ما اين است که قبول داريم شهرهايمان کم رونق اند و چندان آباد نيستند و تو به ميدانها و خيابانهاي چنين شهرهايي افتخار نميکني و به آنها نياز نداري ولي شهرهاي ما براي آباداني به نام تو نيازمندند.
من به عنوان يک مدير اجرايي ميبينم خيابان اصلي شهر تماماً لري ياسوج (مرکز استان تماماً لري کهگيلويه و بويراحمد) به نام ستارخان است و از خود ميپرسم پس چه عيبي دارد اگر شوراي شهر تبريز خيابان اصلي شهر را سردار اسعد بنامد؟ آيا چنين رفتار متقابلي، مايه نزديکي فرهنگها و اقوام و تحکيم عرصه ملي (که در آن، تمام مفاخر ملي الزاماً به طور يکسان مورد توجه و احترام هستند) نميگردد؟
دنباله را بخوانید