بعد از دیدن فیلمها ی علمی – تخیلی و صد البته سریال پر کش و قوس نرگس خواب دیدن ما هم سریالی شده یک شب خواب شوکت وخوانوادش را می بینیم یک روز دیگه مرد عنکبوتی میشیم و خلاصه………..
اما الان که می خواهم برایتان بنویسم یک خواب خیلی عجیب ولی جالب را در ذهنم به یاد می آورم که خیلی خیلی برای کسانی که در این شهر زندگی می کردند و یا می کنند می تونه جالب باشه.

خواب دیدم که انگار صبح شده و به جای بوی گاز و بخار های کلگه مشام از عطر باغی که بجای مدرسه ی اتحاد ساخته شده پر شده همین طور که چشمامو می مالیدم صدای زنگ کامپیوتر جیبی ام هم بلند شده بود که داشت داد می زد :جلسه…..جلسه…..تازه انگار یادم افتاد با یک شخص مهم امروز جلسه دارم اما اینجا چرا اینجوری شده؟اتاقم…خونه؟اصلا” انگار شهر به جای صدای کولر گازی که قار قارش تا هوا می رفت نسیم ملایم ایرکان دیشن تمام خونه رو پر کرده بود من گیج از همه جا داشتم به این رویا عادت می کردم که دوباره صدای جیغ کامپیوتر جیبیم که حالا روی میز دادو بیداد می کرد بلند شد و بعد آهنگ ترانس (به یاد گوشی های نوکیا) پخش شد و چهره ی یه نفر نمایان شد که اگر اشتباه نکنم آقای سعیدی بود (اینجا هم دست از سرمون بر نمی داره )که با سلام و احوال پرسی ازم خواست برم دفترش (حتما” هفته نامه ی ندای جنوب تا اون موقع روزنامه شده )تازه وقتی به تاریخ ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم گوشی دستم آمد که ای با با مگه ممکه (سال ۱۵۸۵)یعنی من ۲۰۰ سال خوابیده بودم (مثل اصحاب کهف)فکر کردم خوب بهتره بگیرم بخوابم شاید بیدار شم اما مگه صدای این وسایل دیجیتال ولم می کرد.صدای سوت کتری بلند شد که چای رو آماده کرده بود و پشت بندش یخچال خونه یه لیست کامل دیجیتالی رو روی صفحه خودش نشون میداد که باید تهیه مشد.هنوز گیج این خونه بودم که تازه فهمیدم انگار همه برای کارشون رفته بودن بیرون .شاید هم مسافرت بودند .تو پذیرایی جای تلویزیون یه وسیله کوچولو بود که پشتش صفحه سفید اتاق جا شو گرفته بود هر چی دنبال کنترل این تلویزیون گشتم که هیچی پیدا نشد تازه دورزاریم افتاد که تو سال ۱۵۸۵که دیگه کنترلی نیست بگو روشن شو تلویزیون روشن میشه وهمین طور هم شد من که غرق در حیرت این تلویزیون بودم تازه دوزاریم افتاد که انگار برنامه تلویزیونی داره به زبان خودمون صحبت میکنه …اه اینکه علی قنبری وبچه های گروه هنری کاتن اه اینم که آرم تلویزیونی MIS یعنی تو این زمان مسجدسلیمان از خودش تلویزیون داره.جلل خالق. غرق در رویای تلویزیون بودم که تازه از آرم خبر فهمیدم ساعت ۹ صبح .بهتر دیدم اول اخبارو ببینم که توی شهر چه خبره ؟(حالا دنیا بماند برای بعد) مجری خبر قیافش آشنا بود ولی هر چی فکر کردم یادم نیامد .وای خدای من مگه ممکنه ؟مجری داشت خبر از افتتاح پروژه خط راه آهن شهری (یا همون مترو) از فلکه نمره یک تا شهر جدید پارسوماش را می داد که نصف خطم زیر زمین حفر شده …..
اینجا کجاست ؟هنوز گیج خبر اول بودم که خبر دوم دیگه نزدیک بود بیهوشم کنه ….شورای شهر مسجدسلیمان به اتفاق آرا به تغییر بافت قدیم شهر رای مساعد داده بود و به این ترتیب قرار بر این شده بود که تمام منطقه ی بی بی یان خریداری بشه.
(این شورا کجاو اون شورا کجا) تلویزیون را خاموش کردم . خدای من مسجدسلیمان ۲۰۰ سال بعد از این اینجوری شده؟لباس هام رو سریع پوشیدم یه چندتا چی که بعدا” فهمیدم یکیشون موبایل که البته ساعتم هست و البته کامپیوترجیبیم و کلید احتمالا”یه خودروی تخم مرغی که توی حیاط پارک شده بود که بیشتر شبیه کنترل بود تا کلید.خیلی سریع با دنیای ۲۰۰ ساله عادت می کردم از خونه که زدم بیرون تازه فهمیدم چه خبره.بیمارستان شرکت نفت تبدیل به یه ساختمون ۲۰ طبقه شده بود که آرم شرکت نفت هم هنوز روش بود و معلوم بود عمر نزدیک به ۵۰ سالو داره و البته هنوز بیمارستانه.
مجسمه ی فردوسی جای خودشو به یه مجسمه ی خیلی بزرگ با چندین پرچم داده بود .دور تا دور پارک هم یه اتاق بزرگ شیشه ای مثلثی شکل با شبکه های شیشه ای چند رنگ که احتمال می دادم باید یه جور موزه باشد گرفته بود. (خوبه قبرستون نبود ) پیچ گردنه کلگه حالا خیلی پایین آمده بود و از پل صراط بی بیان هم خبری نبود .چشمم به کارهای عجیب وسایل توی این ماشین قورباغه ای شکل بود که یه دفعه دیدم یه قطار داره میاد سمت من .خداساز بود که ماشین خودش ایستاد .قطار داخل شهری مسجدسلیمان که کنار دو راهی بی بیان به کلگه از زمین سر درمی آورد و به مسیر خودش ادامه می داد و احتمالا” از این ور تا تمبی می رفت و بر می گشت .من که نمی دونستم اما احتمالا” تا شرکت سیمان هم همین طوری بود.
فلکه ی نمره یکی وجود نداشت . آخه وقتی امدم به سمت شهر یه دالون زیر زمینی از همون بالا شروع شد و من و ماشین وارد یه شاهراه شدیم که چراغ های نارنجی رنگ قشنگی داشت می دونستم اینجا کجاست درست الآن زیر پل نمره یک بود یم که احتمالا” دیگه خیابون اصلی شهر تبدیل به پیاده رو شده بود و ماشین ها فقط از زیرش رد می شدند.صفحه ی شیشه ای کناره ی بزرگ راه شاهراهی و زیر پل نشون می داد که به امتداد جاده ای که من درش قرار داشتم ادامه پیدا می کرد و احتمالا”از محل پارک موزه نفت (همون چاه شماره یک)تا هشت بنگله ادامه پیدا می کرد . جاده ای که با این عظمت کشیده شده بود و زمان ما فاضلابی بیش نبود.ماشین راه خودشو می رفت اما اینجا بود که تصمیم گرفتم برم توی خیابون اصلی . ماشین را که حالا تازه یاد گرفته بودم کنترلش کنم برای ایست کامل به کناری کشیدم و دست راستم توی پارکینگی که معلوم بود همون پارکینگ روبروی پاساژ امام حسین سابق بردم .پارکینگی با نزدیک به ۸۰ طبقه بعد از پارک ماشین با آسانسور پایین آمدم .عظمت این شهر الآن از اونجا زیر پام بود.پاساژ امام حسین با اسم متبرکش هنوز بود اما تقریبا” ۳ برابر بزرگتر شده بود .ردیف خیابان آزادی تا فلکه بانک مرکزی ساختمان هایی با ارتفاع کمتر از ۵۰ طبقه وجود نداشت وقتی به پایین رسیدم و پای پیاده مسیر این خیابون عریض و طویل را طی کردم تازه یاد اون روز هایی افتادم که خیلی ها بچه های این شهر را به خاطر همین یه خیابونش مسخره می کردند.
فلکه ی بانک مرکزی همون جوری بود اما دیگه از ورزشگاه شرکت نفت خبری نبود. یه پارک بزرگ با درخت های عظیم و قشنگ و فشفشه های آب که تمام پارک را آب پاشی می کرد. حالا مسجدسلیمان چقدر قشنگ بود . پیاده مسیر بانک ها را طی کردم .دیگه به جز تعداد کمی که اون هم برای کارهای خیلی ضروری و مهم به بانک می آمدن کسی با بانک کاری نداشت . روی صندلی کنار خیابون توی پارک و روبروی پمپ بنزین قدیم که حالا جاش یه سیستم سوخت رسانی CNG بود نشستم وذهنم را از روزگاری که گذشته پاک می کردم .
میشد ساختمان چند طبقه ی ارشاد را که حالا بزرگتر و عظیم تر هم شده کاملا”دید و در کنارش سازمان انتقال خون که یادمه زمان ما می خواستن بفروشنش و حالا نیازش بیشتر از هر زمان دیگه احساس میشد ……
ساختمان بانک مرکزی از شیشه های یک رنگ آبیش مشخص شده بود که حالا برای خودش عظمتی داشت و امتداد این ساختمانهایی که نمیشد باهاشون شهر را خوب تماشا کرد . من روی همین صندلی به آینده ی این آینده نگاه می کردم کسی که از گذشته خبر داشته باشه آینده را می سازه.راست میگن……..
ادامه دارد……
حسین سریع کار از ۲۰۰ سال آینده.