چهقدر دربارهی مسجدسلیمان میدانید؟ مسجدسلیمان شهر اولینها را میگویم. همان شهری که بسیار پیشتر از پایتخت، بیمارستان تخصصی درجه یک داشت. همان بیمارستانی که رضاخان میرپنج به قصد مداوا، از پایتخت راهی آنجا شد و میگویند هنوز پروندهاش آنجاست. همین بیمارستان متروکهای که اکنون مینیبوسها جایگزین آمبولانسهایش شدهاند.چهقدر دربارهی مسجدسلیمان میدانید؟ همان شهر تاریخی، شهر بردنشانده و آتشکده و … . شهر دکتر شهنی و هوشنگ چالنگی و سیدعلی صالحی و بزرگانی اینچنین. همین شهر ویران را میگویم که معلوم نیست چگونه تا اکنون پایههایش بر سر دل اهالی سادهپندارش، برجاست. آخ یادمان نرود! همان شهر بمبارانها و خونها و شهیدها و شیون مادر شهیدها و تشییع جنازهها و دوباره اعزام به جبههها. من که هنوز آن روزها را به یاد دارم که صدای آژیر سراسر شهر میپیچید و در بغل عمویم بودم که به سرعت میرفت به سوی مثلا پناهگاهِی که بیپناهترین جای دنیا بود، مینشستیم و نفس نمیکشیدیم و چشمهای از حدقهبیرونزدهمان به سقف دوخته میشد. شما هم به یاد دارید؟ راستی بگذارید بگذریم از بزرگترین سد خاکی خاورمیانه و چاههای نفت و گاز که نان و آبآور ایرانیان هستند.چهقدر دربارهی اهالی مسجدسلیمان میدانید؟ همان مردم ساده و بیآلایشی که صدای گوسفندانی که باچوپان یا بیچوپان مدام از این محله به آن محله میروند، در گوششان ماندگار است. همان آدمهایی که از طایفههای مختلف جمع شدهاند و معلوم نیست به چه امیدی آنجا سکنی گزیدهاند؟! همان مردم ساده که بیشتر از اینکه برای قرص نانی که کودکانشان آرزو میکنند حرص بخورند، برای محسن رضاییها و ربانیها و سهرابیها و امیدوار رضاییها بیتابی میکنند تا راهی این پست و آن منصب شوند. همان مردمی که سالیان سال است مشکلات آب آشامیدنی و بوی فاضلاب و قطعی برق و نشت گاز و خرابشدن پل و … با پوست و گوشتشان ممزوج گشتهاست.دیگر نمیخواهم با مردم صحبت کنم. با همین مردمی که ۴،۵ روز قبل از هر انتخابات بیفایدهای، به امید چند گوسفند یا به اسم اینکه قبیلهشان آبرودارتر شود! و غیره و غیره، دنبال جمعآوری رای برای فلان کس میدوند و نمیدوند. فلان کس به فلان منصب میرسد یا نمیرسد و مردم هم در فاصلهی بعد از انتخابات تا انتخابات بعدی فراموش میکنند که چه خواستههایی داشتهاند. نه؛ با این مردم نمیخواهم صحبت کنم. بلکه روی صحبتم با آنهاست که از مسجدسلیمان به همه جا رسیدند و میخواهند برسند و مسجدسلیمان را به هیچ هم نرساندند و نمیخواهند برسانند. همانهایی که امروز دو گروه شدهاند و مدام در فکر تخریب یکدیگر دروغ و دلنگ و جک منتشر میکنند. به امید آنکه موثر واقع شود و روی طرف مقابل سیاه شود و خودشان رویسپید برون آیند و داد مردم را بستانند! زکی! دیگر برای من که گردوخاک هوچیگریهایتان بر تن و جانم مانده نمیتوانید نقش بازی کنید. آخر بالایتان را دیدیم، پایینتان را هم. خدا که دیگر از معرکههایتان خارج است. لااقل از خودتان خجالت بکشید. باشد. اصلا بروید تاج بر سر نهید و بر تخت نشینید. فقط مسجدسلیمان را رها کنید. مردم این آبادی راضیاند به اینکه کسی کار به کارشان نداشته باشد تا اینکه کسی کارشان را خرابتر کند. آری؛ مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان! چشم. ما قبول میکنیم که میخواهید فرودگاه راه بیاندازید و بیمارستان درست کنید و آبوفاضلاب و برق را درست کنید. اصلا ما قبول میکنیم که میخواهید مسجدسلیمان را بهترین شهر دنیا کنید! خوب است؟! پس لطفا دست از سر مسجدسلیمان و مسجدسلیمانیها بردارید. صدهزار احسنت و آفرین به فرشید خدادادیان عزیز که خودش را با این گروههای دغلباز درگیر نکرد تا خداینکرده او را هم خراب نکنند. هر چند که او دیگر شناخته شدهاست.
راستی! این را هم به آن کسانی که داعیهی آزادیخواهی دارند و مدام برای مسجدسلیمان سینه چاک میکنند، بگویم که بنشینید کنار و سعی کنید مردم را از حقیقت آگاه و مطلع کنید. آنها که قرار است بر فلان کرسی بنشینند را کاری نمیشود کرد. دست همین مردم را بگیرید، مبارزه به کنار!